logo-samandehi
۷:۱۶:۳۵ - دوشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۶




160 تعداد بازدید چاپ خبر
نقدی بر “مَدِ مژه” نوشته ی بهنود بهادری: شکل استوار و ناواضح ، مد مژه را پرسش آفرین می کند
شهر اولین ها//  مدِ مژه شاعر: بهنود بهادری نشر گوشه ۱۳۹۴ لویی آراگون معتقد بود: در وراي دنیای واقع روابط دیگری هست که ذهن می تواند دریافت کند وهمان اهمیت درجه اول را دارند، مانند تصادف ، پندار، وهم و رویا…این گونه های مختلف در یک نوع ادبی که همان سوررئالیته باشد تجمع و تجانس […]

شهر اولین ها// 

مدِ مژه
شاعر: بهنود بهادری
نشر گوشه ۱۳۹۴
لویی آراگون معتقد بود: در وراي دنیای واقع روابط دیگری هست که ذهن می تواند دریافت کند وهمان اهمیت درجه اول را دارند، مانند تصادف ، پندار، وهم و رویا…این گونه های مختلف در یک نوع ادبی که همان سوررئالیته باشد تجمع و تجانس پیدا کرده اند. شعر وهنر محض با ابهام معنایی و تصاویر تو در تو؛ به دنبال دستکاری در واقعیت زندگی و خلق جهانی دیگرگونه است . گریز از واقعیت به فرا واقعیت ؛ از طبیعت به ماوراء طبیعت با ایجاد یک حجم خیالی، محل استقرار شاعررا در وضعیتی دیگرگونه و متغیر می خواهد؛ تا اضلاع ، عمق و بعد را با دریافتی جدید به شکل بیاورد.آنچنان که پیش از این به طبیعت این چنین نگریسته نشده بود و پیش از این زبان در بازی به رقص در نیامده بود. ترکیب ها وتصاویر غریب در بافت جمله ، وضعیتی غریب را رقم می زنند که تجریدی است. ارتباط غیر منطقی بین ترکیبات؛ که از چرخش زاویه مردمک در دیگرگونه دید می آید؛ در تناسبی خودساخته برای ایجاد رمزگان جدید است. این برخورد سورئالیستی به برقراری زبانی فراواقع منتج می شود. در حقیقت همه چیز قابلیت تشبیه شدن به همه چیز رادارد و وقتی درگیر دریافت شاعرانه می شود؛ تضاد ها و تجانس های خود را دریک وجود لایتناهی می یابند. نمادهای تکراری که لطف ولطافت خود را از دست داده اند؛ در دنیای غریب شاعر جایی در ناکجا آباد دارند.
مشتی آتش بی بیان
بی نخاع می رقصد
ومن
بر یال سنگ
محشر گیس ات را طی کرده ام
بگذار! برکشته هات
نفر باشم ص۱۲

شکل استوار ومعنای ناواضح ، مد مژه را پرسش آفرین می کند.سوال مستقیم از طرف کنش گر مطرح می شود که مسئله بهنود چیست که در این معناگریزی در حال بازتولید خویش است؟
لب بر بخار سنگ –آب در شش
خواب پولک می بینم ص۱۳
تو، پرسونای کیست؟ آیا مادر شکل حقیقی دارد یا وجه زایندگی را از درون آنیمای شاعر به سوژه گی دارد؛ تا شاعر به خویش.. تن.. داریِ زن برسد؟
جریان مه
در مغرب ترین نبض هات
شتاب کفن
در اشکال سرخ بود. از فصل احتضار بلند مژه برای مادرص۵۶
منِ بهنود در کدام قسمت درد و تعهد به اجتماع چرخشی زخم آسا دارد؟ شاعر دراین فاصله گذاری بین خود و جمعیت چشم ، چشم اندازی غیر حقیقی می سازد؛ تا دردش فرازمینی شود؟ یا با فرار از مظاهر مدرنیته به ریشه های طبیعت می پیوندد تا انسان را در کوه و سنگ و دریا بازیابی کند؟
چون رفتار گیاه
در سنجش باد
تن داده ام
با روحی چرخان در دره های دور
وجوانب رشدص۱۹
شاعر با واقعیت برتر و محض و با گریز از واقعیت های معمول به خویش پردازی رسیده است. وَهم انگاری، جهتِ گریز از عناصر غیر شاعرانه که در تعهد به اموردستِ پایین رخ می دهد؛ باعث فاصله ازآمال و امیال اجتماعی وعامیانه می شود. درد برتر با گرایش افراطی به خیال و شکل ؛ پیام راستین را به محو شدگی می رساند؛ تا اندیشگانی شعر درجا..ماندگی، بی محتوایی و معناستیزی را به ذهن متبادر کند.
عرق شریان یال ها
بر فراز عطر علف
قضاوتی است در فرود درد ص۲۲
شاعراز ترکیبات جهت ایجاد وزن، موسیقی و تقارن استفاده می برد و از هنجارهای نحوی صورتی نوساز می سازد. اتفاقات زبانی به اینکه قید یا فعل در جایگاه اسم نشسته باشد، یا اسم به عنوان صفت به کار رفته باشد و یا در تتابع اضافات با ترکیبات اضافی و وصفی رخ بدهد؛ تخیل شاعر را درخلق موضع جدید یاد آور می شود.شعر دیگر که قرار بر تفاوت دارد اما در این تفاوت یک آشنای مشکل می شود.شعر نابی که درگیر شاعران تکراراست.شاعر در گریز از این هم شکلی به تخیل چنگ می زند تا فاتح قلمروِخویش باشد. برای گریز از رفتار مستعمل چاره ای جز باز سرایی نشانه ها در بافت جدید نیست؛ که حامل رفتاری متفاوت با نشانه ها و نمادها شود.اما چه نوع تجربه های منحصر به فردی را شاعربا لحن عاطفی به استخدام می گیرد تا با ایجاد قلمرو جدید به تمایز با شاعران شعردیگر، حجم وناب برسد؟ روایت نو از نشانه ها واستفاده از ظرفیت آوایی کلمات و تنالیته در یک بازی شطح گونه ؟ یا جهان بینی خاص که وضعیت مطلوب را در ورای ماوراء می بیند؟ زبان ، تخیل و معنا با سویه های غریب گردانی تا اندازه ای از شاعری متمایز خبر می دهد که زیست بوم را ملجاء گریز از تکرار می داند.جریان طبیعت سیال که نو به نو بهار می زاید و در زمستان عاشق پاییز می شود.
در بی دفاعی سینه ، پرواز آغوش باز می خواهد
که سبز همیشه
در محاط سلول است
-پر چرا می زاید؟ص۲۵

برای اینکه دغدغه تفاوت به شباهت نیانجامد؛از جنبه هستی شناسانه ریشه در طبیعت ونهاد دارد. شعری که در جهت گیری از اندام به ساختار طبیعت؛ دریک حس آمیزی با نشانه هایِ متجانس، تفاوت دنیای خود را درعین همگونی، شگرفْ مهندسی می کند.نوعی تطابق بین آناتومی و محیط که با فشردگی در زبان و پرش فکر وتصویر، به تعویق معنا می رسد. حذف زوائدِ کلام به ایجاد فضای خیالی و سوررئال می انجامد. تمامیت در یک ساخت فشرده وموجز که به قدرت وظرفیت نشانه ها در یک هم نشینی متفاوت چشم دوخته است.
نشسته ای بر نازکانه ی فشنگ
آواز آیت الکرسی ص۳۱
حرکت شناسی واژه ها در یک جست وخیز انحنایی به یک جابه جایی هدف مند می رسند .جایی که شاعر ایستاده است که هم سطحِ نگاهِ رو به افزایی است.عمق دارد و کشش تصاویر را به دوردست ها می رساند. دوری که در نزدیکی پیداست.آنجا که شاعر امتداد را در ابتدا پایان می دهد. در لحظه به درک امری که از ذهن عادی می گریزد چنگ می زند تا درخواست ِامر، شهودی شود. اکتشاف امر گنگ، نامفهوم می شود.آنچه برای شاعر می ماند بیشتر پدیده ای لمسی است. عطر دارد و گرما اما به ذائقه عام تن نمی دهد. گیرنده هایش ساطع رنگواره هایی می شوند که در تداخل وضع ، رنگ های جدید می زایند که طول موج های بینابینی دارند.
تعادل بور!
بر کتف نور
پوستی می افتد از مردمک
رکاب از تن می گیرد
زخمه بر آب.
و من فی نفسه بعد از وَ بودم
وفی نفسه وَ بودم ص۳۹
لاجرم هر امر مدرکی در دستگاه زبانی شاعر تعریف جدید می یابد.به نحو و ساخت در یک ترکیب سازی مخیل که زبان را به بازی می گیرد تا منعطف شود.. جا باز کند؛ تا در حذف حشوها اصل و بن مایه ها تن به خلاص دهند. رهایی از تعین…مرگ در قامت لطافت وزلف در شکل شکاف.زبان بدن در یک ژست بازنمایی شده به انحصار زدایی می رسد.این منِ منحصر به فرد به ضمیر پنهانی می ماند که تحت تعقیب به تقلیل نمی رسد.بُعد دارد و از توی دیگر من می سازد.آنچنان که در یک هم بودگی هم وند می شود و با واو رابطه هم نشینِ دیگررا همپایه می کند.قلمروی که دریک کلیت درون نگار به اجزای متمایز حق عضویت می دهد تا در یک آناتومی شگرف بی معنایی به کل ببخشد. درحالیکه هر جزء واژگانی در یک تناسب آوایی و ظرفیت معنایی جدید به هم سازی وهریک به بَعد از بَعد برسند.چند معنا درقالب یک کلیت بی معنا…
آواز گریستن مرگ
بهمن کفن
بر کتف استخوانی زرد لب
پیله در نور و نور در پیله
و هوش بَعد من بَعد بود ض۴۴
حجم و سیالیت که انعطاف را در یک ساخت چند بعدی شکل در شکل می کند.هندسه فرا زمینی بی شکل می شود .شدت تجرید به تحیر می انجامد و وهم را با ادراک مستحیل شده در خطا، حقیقی می کند. من او را می شنوم و خورشید را شلاق می زنم .تن ها در جریان صدا بی شعله می شدند و بانو، تن شعله بود.
اندیشه به متن می پیوندد و در یک پیوستار متن زایی می کند.امر نادیده وناشنیده به قبل و بعد متصل میشود تا مفهوم شود.دیگرگونه دید و آنگونه شنید. مخاطب و متن در سزارین جنینِ چند سرِمولف؛ به رابطه های مشکوک می رسند.آیا این نظام چند بعدی شکلی از تشکیک است یا طنز پارودی.باید، به اکتشاف می رسد و درگیر قید وبندها نمی شود.باید، خاص میشود که چالش را دست درگریبان دارد. رستگاری درونی برای کنش گری است که در اتصال به دنیای تاریک شاعر به بازخوانی خویش برسد و دراین گیرودارِ خودزنی سربه سر کلمات بگذارد.
گیسو به کوه پیچانده
تا سوگ گیاه
از آن من شود ص۵۴

کوروش جوان روح
۹۶٫۰۳٫۲۶

مدِ مژه
شاعر: بهنود بهادری
نشر گوشه ۱۳۹۴
لویی آراگون معتقد بود: در وراي دنیای واقع روابط دیگری هست که ذهن می تواند دریافت کند وهمان اهمیت درجه اول را دارند، مانند تصادف ، پندار، وهم و رویا…این گونه های مختلف در یک نوع ادبی که همان سوررئالیته باشد تجمع و تجانس پیدا کرده اند. شعر وهنر محض با ابهام معنایی و تصاویر تو در تو؛ به دنبال دستکاری در واقعیت زندگی و خلق جهانی دیگرگونه است . گریز از واقعیت به فرا واقعیت ؛ از طبیعت به ماوراء طبیعت با ایجاد یک حجم خیالی، محل استقرار شاعررا در وضعیتی دیگرگونه و متغیر می خواهد؛ تا اضلاع ، عمق و بعد را با دریافتی جدید به شکل بیاورد.آنچنان که پیش از این به طبیعت این چنین نگریسته نشده بود و پیش از این زبان در بازی به رقص در نیامده بود. ترکیب ها وتصاویر غریب در بافت جمله ، وضعیتی غریب را رقم می زنند که تجریدی است. ارتباط غیر منطقی بین ترکیبات؛ که از چرخش زاویه مردمک در دیگرگونه دید می آید؛ در تناسبی خودساخته برای ایجاد رمزگان جدید است. این برخورد سورئالیستی به برقراری زبانی فراواقع منتج می شود. در حقیقت همه چیز قابلیت تشبیه شدن به همه چیز رادارد و وقتی درگیر دریافت شاعرانه می شود؛ تضاد ها و تجانس های خود را دریک وجود لایتناهی می یابند. نمادهای تکراری که لطف ولطافت خود را از دست داده اند؛ در دنیای غریب شاعر جایی در ناکجا آباد دارند.
مشتی آتش بی بیان
بی نخاع می رقصد
ومن
بر یال سنگ
محشر گیس ات را طی کرده ام
بگذار! برکشته هات
نفر باشم ص۱۲

شکل استوار ومعنای ناواضح ، مد مژه را پرسش آفرین می کند.سوال مستقیم از طرف کنش گر مطرح می شود که مسئله بهنود چیست که در این معناگریزی در حال بازتولید خویش است؟
لب بر بخار سنگ –آب در شش
خواب پولک می بینم ص۱۳
تو، پرسونای کیست؟ آیا مادر شکل حقیقی دارد یا وجه زایندگی را از درون آنیمای شاعر به سوژه گی دارد؛ تا شاعر به خویش.. تن.. داریِ زن برسد؟
جریان مه
در مغرب ترین نبض هات
شتاب کفن
در اشکال سرخ بود. از فصل احتضار بلند مژه برای مادرص۵۶
منِ بهنود در کدام قسمت درد و تعهد به اجتماع چرخشی زخم آسا دارد؟ شاعر دراین فاصله گذاری بین خود و جمعیت چشم ، چشم اندازی غیر حقیقی می سازد؛ تا دردش فرازمینی شود؟ یا با فرار از مظاهر مدرنیته به ریشه های طبیعت می پیوندد تا انسان را در کوه و سنگ و دریا بازیابی کند؟
چون رفتار گیاه
در سنجش باد
تن داده ام
با روحی چرخان در دره های دور
وجوانب رشدص۱۹
شاعر با واقعیت برتر و محض و با گریز از واقعیت های معمول به خویش پردازی رسیده است. وَهم انگاری، جهتِ گریز از عناصر غیر شاعرانه که در تعهد به اموردستِ پایین رخ می دهد؛ باعث فاصله ازآمال و امیال اجتماعی وعامیانه می شود. درد برتر با گرایش افراطی به خیال و شکل ؛ پیام راستین را به محو شدگی می رساند؛ تا اندیشگانی شعر درجا..ماندگی، بی محتوایی و معناستیزی را به ذهن متبادر کند.
عرق شریان یال ها
بر فراز عطر علف
قضاوتی است در فرود درد ص۲۲
شاعراز ترکیبات جهت ایجاد وزن، موسیقی و تقارن استفاده می برد و از هنجارهای نحوی صورتی نوساز می سازد. اتفاقات زبانی به اینکه قید یا فعل در جایگاه اسم نشسته باشد، یا اسم به عنوان صفت به کار رفته باشد و یا در تتابع اضافات با ترکیبات اضافی و وصفی رخ بدهد؛ تخیل شاعر را درخلق موضع جدید یاد آور می شود.شعر دیگر که قرار بر تفاوت دارد اما در این تفاوت یک آشنای مشکل می شود.شعر نابی که درگیر شاعران تکراراست.شاعر در گریز از این هم شکلی به تخیل چنگ می زند تا فاتح قلمروِخویش باشد. برای گریز از رفتار مستعمل چاره ای جز باز سرایی نشانه ها در بافت جدید نیست؛ که حامل رفتاری متفاوت با نشانه ها و نمادها شود.اما چه نوع تجربه های منحصر به فردی را شاعربا لحن عاطفی به استخدام می گیرد تا با ایجاد قلمرو جدید به تمایز با شاعران شعردیگر، حجم وناب برسد؟ روایت نو از نشانه ها واستفاده از ظرفیت آوایی کلمات و تنالیته در یک بازی شطح گونه ؟ یا جهان بینی خاص که وضعیت مطلوب را در ورای ماوراء می بیند؟ زبان ، تخیل و معنا با سویه های غریب گردانی تا اندازه ای از شاعری متمایز خبر می دهد که زیست بوم را ملجاء گریز از تکرار می داند.جریان طبیعت سیال که نو به نو بهار می زاید و در زمستان عاشق پاییز می شود.
در بی دفاعی سینه ، پرواز آغوش باز می خواهد
که سبز همیشه
در محاط سلول است
-پر چرا می زاید؟ص۲۵

برای اینکه دغدغه تفاوت به شباهت نیانجامد؛از جنبه هستی شناسانه ریشه در طبیعت ونهاد دارد. شعری که در جهت گیری از اندام به ساختار طبیعت؛ دریک حس آمیزی با نشانه هایِ متجانس، تفاوت دنیای خود را درعین همگونی، شگرفْ مهندسی می کند.نوعی تطابق بین آناتومی و محیط که با فشردگی در زبان و پرش فکر وتصویر، به تعویق معنا می رسد. حذف زوائدِ کلام به ایجاد فضای خیالی و سوررئال می انجامد. تمامیت در یک ساخت فشرده وموجز که به قدرت وظرفی
ت نشانه ها در یک هم نشینی متفاوت چشم دوخته است.
نشسته ای بر نازکانه ی فشنگ
آواز آیت الکرسی ص۳۱
حرکت شناسی واژه ها در یک جست وخیز انحنایی به یک جابه جایی هدف مند می رسند .جایی که شاعر ایستاده است که هم سطحِ نگاهِ رو به افزایی است.عمق دارد و کشش تصاویر را به دوردست ها می رساند. دوری که در نزدیکی پیداست.آنجا که شاعر امتداد را در ابتدا پایان می دهد. در لحظه به درک امری که از ذهن عادی می گریزد چنگ می زند تا درخواست ِامر، شهودی شود. اکتشاف امر گنگ، نامفهوم می شود.آنچه برای شاعر می ماند بیشتر پدیده ای لمسی است. عطر دارد و گرما اما به ذائقه عام تن نمی دهد. گیرنده هایش ساطع رنگواره هایی می شوند که در تداخل وضع ، رنگ های جدید می زایند که طول موج های بینابینی دارند.
تعادل بور!
بر کتف نور
پوستی می افتد از مردمک
رکاب از تن می گیرد
زخمه بر آب.
و من فی نفسه بعد از وَ بودم
وفی نفسه وَ بودم ص۳۹
لاجرم هر امر مدرکی در دستگاه زبانی شاعر تعریف جدید می یابد.به نحو و ساخت در یک ترکیب سازی مخیل که زبان را به بازی می گیرد تا منعطف شود.. جا باز کند؛ تا در حذف حشوها اصل و بن مایه ها تن به خلاص دهند. رهایی از تعین…مرگ در قامت لطافت وزلف در شکل شکاف.زبان بدن در یک ژست بازنمایی شده به انحصار زدایی می رسد.این منِ منحصر به فرد به ضمیر پنهانی می ماند که تحت تعقیب به تقلیل نمی رسد.بُعد دارد و از توی دیگر من می سازد.آنچنان که در یک هم بودگی هم وند می شود و با واو رابطه هم نشینِ دیگررا همپایه می کند.قلمروی که دریک کلیت درون نگار به اجزای متمایز حق عضویت می دهد تا در یک آناتومی شگرف بی معنایی به کل ببخشد. درحالیکه هر جزء واژگانی در یک تناسب آوایی و ظرفیت معنایی جدید به هم سازی وهریک به بَعد از بَعد برسند.چند معنا درقالب یک کلیت بی معنا…
آواز گریستن مرگ
بهمن کفن
بر کتف استخوانی زرد لب
پیله در نور و نور در پیله
و هوش بَعد من بَعد بود ض۴۴
حجم و سیالیت که انعطاف را در یک ساخت چند بعدی شکل در شکل می کند.هندسه فرا زمینی بی شکل می شود .شدت تجرید به تحیر می انجامد و وهم را با ادراک مستحیل شده در خطا، حقیقی می کند. من او را می شنوم و خورشید را شلاق می زنم .تن ها در جریان صدا بی شعله می شدند و بانو، تن شعله بود.
اندیشه به متن می پیوندد و در یک پیوستار متن زایی می کند.امر نادیده وناشنیده به قبل و بعد متصل میشود تا مفهوم شود.دیگرگونه دید و آنگونه شنید. مخاطب و متن در سزارین جنینِ چند سرِمولف؛ به رابطه های مشکوک می رسند.آیا این نظام چند بعدی شکلی از تشکیک است یا طنز پارودی.باید، به اکتشاف می رسد و درگیر قید وبندها نمی شود.باید، خاص میشود که چالش را دست درگریبان دارد. رستگاری درونی برای کنش گری است که در اتصال به دنیای تاریک شاعر به بازخوانی خویش برسد و دراین گیرودارِ خودزنی سربه سر کلمات بگذارد.
گیسو به کوه پیچانده
تا سوگ گیاه
از آن من شود ص۵۴

کوروش جوان روح




این مطلب را به اشتراک بگذارید:





لینک کوتاه :

هاست


دسترسی آسان به این پست :

اسکن کنید:  نقدی بر “مَدِ مژه” نوشته ی بهنود بهادری: شکل استوار و ناواضح ، مد مژه را پرسش آفرین می کند


تبليغات